سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
خودم و خدام

خودم و خدام






هوا سرد است...

تو مرا تنگ در
آغوش می گیری.
تنت را بو میکشم
دستانت را می فشارم
هوا سرد است ... دلم می لرزد

اما



 


گرمای قلبت را حس میکنم
مست می شوم در ثانیه هایی که با عطر تنت نفس میکشم.
همه عمر
شراب شیراز خواهی ماند
آنجا در آن دور دست ها
خواهم نشست و بالاپوش بنفش را بخود می پیچم.
همراه لای لای صندلی،
زمان را ورق خواهم زد
لبخند میزنم... لبخند می زنی برای همه‌ی گذشته ها
سهم من... همه‌ی خاطرات تو شد برای همه عمر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


   همیشه   مادر را به مداد تشبیه میکردم
که با هر بار تراشیده شدن،
کوچک و کوچک تر میشود…
ولی پدر ...
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
 
بیایید
قدردان باشیم ...


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


عاشقی یعنی اسیر دل شدن - با هزاران درد وغم یکی شدن
عاشقی یعنی طلوع زندگی - با صداقت همنشین گل شدن
عاشقی یعنی که شبها تا سحر - وارد دنیای رویاها شدن
عاشقی یعنی تحمل انتظار - مثل ماه آسمان تنها شدن 
عاشقی یعنی دودیده تا ابد - پرزگوهرهای دریایی شدن


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



نوشته شده توسط مجتبی در پنج شنبه 4/12/90 ساعت 8:36 عصر | لینک ثابت نظرات ()





 


زندگـــی زیبـاســـت




زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن
گردشـــی در کوچــه باغ راز کن

هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بد بینی خود را شکسـت

علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت
عشق اسطرلاب اسرار خداست

من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام
درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام

دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها
می تپــد دل در شمیــــم یاسها

زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست
زندگی باغ تماشـــای خداســت

گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
می تواند زشــت هم زیبا شــود

حال من، در شهر احسـاسم گم است
حال من، عشق تمام مردم است

زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا

ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من
ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن

با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود
مثنوی هایـم همــه نو می شـود

حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد
واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد


زندگـــی زیبـاســـت


نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه 2/12/90 ساعت 8:13 عصر | لینک ثابت نظرات ()



نیستی ببینی چقدر دلم برای نگاهت ، صدایت




و حتی برای دستان گرمت تنگ شده است.... 




تو را دوباره می خواهم ....  




تو را با تمام وجودم دوباره می خواهم.... 




کاش می دیدی چگونه آتش داشتنت بر دلم زبانه می کشد... 







 




 




 آری تا خدا هست دگر غصه چرا؟




 





 ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من
هر شب و روز
آرزویم همه خوشبختی توست...
ماه من دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار آن هایی نیست که خدا را دارند
ماه من غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات از لب پنجره ی عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود که
خدا هست خدا هست...




او همانی است که در تارترین لحظه ی شب
راه نورانی امید نشانم می داد
او همانی است که دلش می خواهد
همه زندگی ام غرق شادی باشد
ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی، بودن اندوه هست
این همه غصه و غم این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه، میوه ی یک باغ اند...




همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند
سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست خدا هست و چرا غصه؟
پشت هر کوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا !
و در آن باز کسی می خواند ، که خدا هست ، خدا هست
چرا غصه ؟! چرا؟
خدا هست...



نوشته شده در دوشنبه 24/11/90ساعت 11:56 عصر توسط سمیرا مقدم نظرات (
<>
3 )
|
< type="text/java">








ای طلوع اولین عشق 




ای رفیق آخر من 




به سلامت سفرت خوش  




ای یگانه یاور من 




مقصدت هر جا که باشه هر جای دنیا که باشی 




اون ور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی 




خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود 




تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود







 نمی دانستم




دست در دست خطر بود و نمی دانستم

دیده از حادثه تر بود و نمی دانستم

گفته بودند مرا عشق مجو...در هر کس

گوشِ دل از بُنِه کر بود و نمی دانستم

آخرش هم نشد از چشم تو من دل بکنم

چشم تو زنگ خطر بود و نمی دانستم

من نمی شد که بفهمم تو چه کردی با من

همه ی عشق تو شر بود و نمی دانستم 



نوشته شده در دوشنبه 24/11/90ساعت 11:43 عصر توسط سمیرا مقدم نظرات (
<>
2 )
|
< type="text/java">











 



به روی خاطرات من همیشه ردپای تو




اگر چه مانده در دلم سکوت سبز جای تو




 




چقدر خسته می روی از این دیار گریه زا




کجا بدون سایه ات ؟ کجا بدون من کجا؟




 




نگاه سرد و مبهمت به روی پلک های من




قدم نمی زند چرا ؟ نمی رسد به داد تن ؟




 




همین که حرف می زنی بهانه رنگ می شود




همین که شعر می شوم دل تو سنگ می شود




 




شب از گلایه های من به سوی روز میدود




غروب میکند دلم؛به پشت کوه میرود




 




نفس نمیکشد هوا ؛ قدم نمیزند زمین 




سکوت میکند غزل بدون تو فقط همین



نوشته شده در دوشنبه 24/11/90ساعت 12:47 صبح توسط سمیرا مقدم نظرات (
<>
1 )
|
< type="text/java">









شاید باز هم همان ملال همیشگی تو به سراغم آمده




 اینبار فقط قطعه ای کوچک برایت می نویسم




 




من تورا از کوچه های حسرت گرفته ام





از تمام شب های تنهایی







 




 







سوختن با تو به پروانه شدن می ارزد







 




 




 




 






 






عشق این بار به دیوانه شدن می ارزد





گرچه خاکسترم و همسفر باد ولی..






جستجوی تو به بیخانه شدن می ارزد 





از لحظات تودرتوی دلهره





از عذاب دقایق بی کسی





از تمام سالهای ...............





بگذریم





یک کلام دوستت دارم



نوشته شده در پنج شنبه 20/11/90ساعت 12:18 صبح توسط سمیرا مقدم نظرات (
<>
2 )
|
< type="text/java">









مرا ببین در اینه




که معتقد به عشق تو





و دلخوشم به معجزه





ببین چگونه بی خیال لحظه های سوخته گذشته ام





به التماس عاشقانه حضور تو نشسته ام





مرا ببین در اینه که در حضور تو





تو از عروج گفته ای و اسمان





ومن هنوز زمینی ام.............





زمینی ام........زمینی ام..........





ولی ببین در اینه





که با تو من





چگونه از زمین به اسمان رسیده ام

 




 دیوانگی بود اگر اسیرت بمانم و من هنوز برای باور انچه به خود دیده ام دیوانه ام




کاش اوج حسرتم را میدیدی وقتی با بی تفاوتی هایت همه بودنم را به اتش کشیدی




 و به نظاره سو ختنم نشستی...................





نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه 2/12/90 ساعت 7:55 عصر | لینک ثابت نظرات ()

من تو او




من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم





تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی





او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا






من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم





تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود





او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت






معلم گفته بود انشا بنویسید





موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت






من نوشته بودم علم بهتر است





مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید





تو نوشته بودی علم بهتر است





شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی





او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود





خودکارش روز قبل تمام شده بود






معلم آن روز او را تنبیه کرد





بقیه بچه ها به او خندیدند





آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد





هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد





خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته





شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم





گاهی به هم گره می خورند





گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت






من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار





توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد





تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن





بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید





او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش





بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید






سال های آخر دبیرستان بود





باید آماده می شدیم برای ساختن آینده






من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم





تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد





او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت






روزنا مه چاپ شده بود





هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت






من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم





تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی





او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود






من آن روز خوشحال تر از آن بودم





که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است





تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه





آن را به به کناری انداختی





او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه





برای اولین بار بود در زندگی اش





که این همه به او توجه شده بود !!!!






چند سال گذشت





وقت گرفتن نتایج بود






من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم





تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت





او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود






وقت قضاوت بود





جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند






من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند





تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند





او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند






زندگی ادامه دارد





هیچ وقت پایان نمی گیرد






من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!





تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!





او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!






من , تو , او





هیچگاه در کنار هم نبودیم





هیچگاه یکدیگر را نشناختیم






اما من و تو اگر به جای او بودیم





آخر داستان چگونه بود؟؟؟






هر روز از کنار مردمانی میگذریم که یا من اند یا تو و یا او





و به راستی نه موفقیت های من به تمامی از آن من است و نه تقصیرهای او همگی




از آن او



نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه 2/12/90 ساعت 7:53 عصر | لینک ثابت نظرات ()


 


نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه 2/12/90 ساعت 7:46 عصر | لینک ثابت نظرات ()

Copyright (C) 2008, http://tegzasblog.ParsiBlog.com. all right reserved
Design by BAHAR-20

 فال حافظ - قالب وبلاگ